حبه حرفهای روزانه
مینویسم که یادم نرود
روزمره...
خسته ام
از رفتن و نرسیدن

دیوانه ام
از این مه ای که میبینم

که جلو آینده را گرفته
دلم میخواهد بنشینم تا مه برود
دلم میخواهد قدری بخوابم







پینوشت:
میگویند بزرگترین کیفر خدایان المپ برای بندگان گناهکار آن بود که وادارشان میکردند سنگهای سنگین و گرد را از دامنه تا قله ببرند
به قله که میرسیدند، بر اثر وزن سنگها دوباره قل میخوردند و بر میگشتند پایین
خدایان المپ میدانستند برای آدمی، هیچ چیز خرد کننده تر از کار بیهوده و بی سر انجام نیست

مطمئن نیستم کجا خوانده ام این را فکر کنم در افسانه سیزیف خوانده بودم

چهار ماه بود مسئله ام جواب نمیداد، چند روز پیش ایرادش را پیدا کردم
معادله را اشتباه نوشته بودم
چهار ماه سعی کرده بودم معادله غلط را حل کنم
یک خط، همه اش یک خط بود
حالا کافی است معادله را درست کنم
و جوابها را در بیاورم
اما دستم به کار نمیرود
با خودم میگویم اگر این هم اشتباه باشد آنوقت چه!

روزها معادله را نگاه میکنم
با خودم میگویم
کاش 4 ماه پیش پیدا شده بود

خدایی نمیدانم چرا هر کاناپه ای توی دانشگاه پیدا میکنم دلم میخواهد بروم روش ولو بشم و بخوابم